تبلیغات
رؤیا























نویسنده : قناری

تاریخ ارسال مطلب: شنبه 17 دی 1390 07:29 ب.ظ

سلام خدای خوبم!

خدایا شکر،به خاطر همه ی نعمت هات شکر.

باز هم من موندم سر دو راهی.دو راهی که فقط خودت می تونی کمکم کنی و بس.

دو راهی که می تونم به جرأت بگم سخت ترین مرحله ی زندگی آدمه!

انتخاب یک هم نوع به عنوان شریک زندگی.یا عدم انتخاب به خاطر مشکلات زندگی دو نابینا با هم.

دیشب باز ا به داداشم گفت که هنوز من رو می خواد.هنوز بعد از یک سال نتونسته فراموشم کنه.

ولی من هیچ حسی بهش ندارم.هیچ علاقه ای!

اون به داداشم گفته که حاضره قید خانواده و مخالفتهای اونها رو مبنی بر زندگی مشترک دو نابینا بزنه ولی من نه تنها باور نمی کنم،بل که یه جورایی می ترسم.

از اینکه هیچ سنخیتی با هم نداریم نگرانم.ماها عقایدمون با هم فرق داره،طرز تفکرمون به هم نمی خوره.حالا آیا با این اوصاف،فقط به صرف هم نوع بودن و این که به قول خودش نابینا بهتر نابینا رو درک می کنه بهش به عنوان یک همسر فکر کنم؟

هم من و هم خودش معتقدیم که کمتر اتفاق می افته دختران مثل من با پسرهای بینا ازدواج کنن.

از طرفی خودم هم بعد از اون شکستی که از یک پسر بینا خوردم حاضر نیستم به هیچ پسری به عنوان همسر فکر کنم.

پسر های بینایی هم که جلو اومدن فقط هدفشون دوستی و کمک بوده و به قول خودشون باید بهشون بگم داداش.پس همون بهتر که بهشون فکر نکنم.

در ضمن من زن و شوهر های زیادی می شناسم که هر دو نابینا باشند و خوشبخت زندگی کنند.اما مشکل اینجاست که علاقه ی ا یک طرفه ست.با اختلاف عقاید چه کنم؟

با مخالفت سر سخت هر دو خانواده چه کنم؟

از طرفی هم با خودم میگم اگه ا رو از دست بدم نکنه تا آخر عمر مجرد بمونم.

واقعاً نمی دونم چی کار کنم.خدایا خودت کمکم کن.

پی نوشت: راستی یه سؤال از بچه های میهن بلاگ: از اونجایی که من تازه میهن بلاگی شدم چندتا سؤال داشتم که از پشتی بانی پرسیدم ولی بی جواب موند.اگه کسی از میهن بلاگ این نوشته رو خوند کمکم کنه ممنون میشم.

1-چرا آمار وبلاگ رو در صفحه ی اصلی خود وبلاگم نمایش داده نمیشه و حتماً باید به قسمت مدیریت مراجعه کنم تا بهم نشون بده؟یعنی راهی هست که بدون مراجعه به مدیریت از آمار بازدید هام با خبر شم؟

2-در قسمت تنظیمات وبلاگ من وبلاگم رو در موضوع شخصی ثبت کردم.حالا از چه طریق می تونم به وبلاگ هایی که در موضوع شخصی قرار داره برم و از ثبت وبلاگ خودم در اون قسمت مطمئن بشم و از وبلاگهای دیگر که در زمینه شخصی ثبت شده دیدن کنم.آخه در بلاگفا همچین امکانی بود که مثلاً تمام وبلاگها رو در موضوعات مختلف دسته بندی کرده بود و شما می توانستی به هر وبلاگی که در موضوع خاصی ثبت شده دست رسی پیدا کنی.آیا این امکان رو میهن بلاگ داره؟

3-من هر بار که مطلبی می ذارم خودم به صورت دستی نظرامو تإییدی می کنم.آیا راهی هست که به صورت پیش فرض نظرات من تأییدی بشه که نخوام دستی این کارو انجام بدم؟

اگه کسی به این 3سؤال جواب بده تشکر میکنم!







دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: - -


نویسنده : قناری

تاریخ ارسال مطلب: جمعه 16 دی 1390 06:44 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم.

یه سؤالی ذهن منو بد جور به خودش مشغول کرده!

شما هایی که به کلبه ی من میاید و با من همراهی می کنید، به من بگید بدونم چرا جواب خوبی بدیه؟

 

چرا جواب مهربونی رو با دعوا میدن؟

چرا همیشه جواب های،هوی هست؟

چرا نمیشه به کسی محبت کرد؟ چرا محبتت رو پای دروغ،تظاهر و...میذارن؟

چرا تو این جامعه هر چه بیشتر گرگ بودی بیشتر برد کردی؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟

چرا هر کسی رو که میای از صمیم قلبت دوستش داشته باشی بهت خنجر می زنه هان؟

چرا هر کاری رو که با عشق و علاقه میری جلو که انجامش بدی فوراً میگن: حیف،اگه نابینا نبودی حتماً کارت انجام میشد؟

مگه نابینا بودن جرمه هان؟ چرا خیلی ها با ترحم مسخره شون حال آدمو به هم می زنن؟

چرا خیلی ها فکر می کنن من دارم حسرت ندیدنمو می خورم؟ تنها حسرت خوردن من از خود شماست!

شمایی که همه چیز رو توی چشم می بینید؟ در کل عقلتون از چشم بیشتر فراتر نمیره!

با شمایی که برای نابینایان دنیا ساختید و اونا رو از خودتون نمی دونید!

با شمایی که با یک بچه ی 2ساله بهتر از یک فرد 50ساله ی نابینا برخورد می کنید!

شمایی که...ای بابا! دلت خوشه نشستی چی می نویسی؟مسخره

حالا اینا رو نوشتی که چی بشه؟ که مردم بشنون و تغییر عقیده بدن؟

که دنیا بشه گلستان؟

نه خانوم! نه؟ همینه که هست،می خوای بخوا می خوای نخوا.ولی اینجا خونه منه! چون گفتم همه چیزو همه ی احساسمو می نویسم اینا رو نوشتم واسه دل خودم.

اگه اونا خوب نیستن لا اقل تو خوب باش! نمی خوان قبول کنن نکنن به جهنم! تو خوب باش!

سرم داره گیج میره؟ دو شنبه امتحان دارم ولی هیچی نخوندم!

حوصله ندارم! حتی حوصله نشستن پشت سیستم!

الهی قربونت برم مامان! حال بدمو که دیده رفته برام آب پرتقال گرفته آورده بهم میده!

خدا را شکر که تو رو دارم مامان!اگه همه ی دنیا بد باشن تو جای همه شونو واسم میگیری

تو خوبی مامان!







دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: - -


نویسنده : قناری

تاریخ ارسال مطلب: پنجشنبه 15 دی 1390 10:51 ب.ظ

به میهمانی تن خسته ام بیا
دیر گاهیست چشم بر در دوخته ام
دل بهانه گیرت شده است
در تنهایی تاریک شب
لحظه ای سر بر شانه های لرزانم بگذار
تا سینه ام قراری گیرد
دل مدتهاست ،میزبان یاد توست
و چشم ،منتظر ،كه
خود را فرش قدمهایت كند
خوب من بیا...!

"مهدی مرادی"

پی نوشت: این شعر رو تقدیم کردم به کسی که مثل هیچ کس نیست. به تو02~5.jpg

دلم عجیب گرفته!







دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: - -


نویسنده : قناری

تاریخ ارسال مطلب: سه شنبه 13 دی 1390 08:47 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم.

دلم می خواد هر کاری رو با نام خدا شروع کنم.دلم می خواد خوب باشم و گناه نکنم.دلم میخواد خودم رو به خاطر گناهان بی شمار گذشته تنبیه کنم.دلم میخواد زمان بر میگشت تا جبران کنم.دلم میخواد این قدر محبت رو گدایی نکنم.دلم می خواد بشم همونی که خدا می خواد.دلم میخوادمامان و بابام ازم راضی باشن.

دلم میخواد همه ی اطرافیانم ازم راضی باشن.دلم می خواد می شد راهی رو پیدا کرد که می شد جبران همه خسارت ها کرد.

ولی نه! هر چه توبه می کنم و هرچه سعی می کنم باز همون آدم عاصی قبل میشم بلکه بدتر.

باز هم دروغ،باز هم می شم یه آدمی که هیچی نیست.هیچ امیدی نداره.هیچ کاری از دستش بر نمیاد.

هی قول میده هی می زنه زیر قولش! هی عهد می بنده هی میشکنه.

شدم یه آدمی که کلاً کارش شده دل شکستن.کارش شده بد بودن! با خودش،با خدا،با دیگران.

راه خوب بودن رو بلد نیستم.نمی دونم باید چطور بود تا خدا ازم راضی باشه.اصلاً نمی دونم نوشتن این حرفا چه فایده ای داره ولی فقط دارم می نویسم.اصلاً حس می کنم دستام مال خودم نیست،فقط هر چی از مغزم میگذره دارم روی این صفحه میارم.

بعضی مواقع میگم کاش بر میگشتیم به عقب! کاش من زمانی دنیا میومدم که عصر پیشرفت تکنولوژی نبود.اصلاً اینترنت نبود.شاید گناه ها کمتر میشد! شاید این جوری خیلی از دختر پسرا با هم آشنا نمی شدن و...

اصلاً خودِ من خیلی از گناهانی که مرتکب شدم رو نداشتم.

کاش اصلاً حالا که اینترنت هست، لا اقل نرم افزاری نبود که نابینایان بتونن باهاش با رایانه کار کنن،اون وقت منم نمی تونستم وارد دنیای مجازی بشم و.

ای خدا، اصلاً نمی دونم چی دارم می نویسم.

چرا وقتی دارم نماز می خونم نمی تونم حواسمو جمع کنم؟ چرا توی نماز فکرم همه جا هست غیر از نماز؟

چرا خدا! چرا اینقد ضعیف النفسم؟ چرا اینقد بدم؟

فیلم شیدایی شروع شد! بهتره برم شیدایی ببینم.







دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 دی 1390 10:46 ق.ظ


نویسنده : قناری

تاریخ ارسال مطلب: دوشنبه 12 دی 1390 12:24 ق.ظ

آسمان
ابری دلم
سخت بارانی استRain Graphic #51
امشب
و من
در کشاکش
دردی پنهان
درون سینه ام
با خودم
در جنگم
.
.
.
ببار باران
گرمایت را
سخت
محتاجم...
Rain Graphic #48

بسم الرب العزیز.شبه!ساعت 12/30.نمی دونم چرا اصلاً امشب خوابم نمیاد.

اصلاً امشب حال و هوام یه جوریه! الکی بد اخلاق شدم.عینک

مامان بزرگم مهمون ماست!الآنم تو اتاق من داره استراحت می کنه.طفلی هر بار میاد برای من و داداشم چیپس می خره به یاد کودکیهامون بهمون میده.

خیلی دوسش دارم ولی نمی تونم بهش محبت کنم!نمی دونم چرا؟

این آخرین ترم تحصیلیمه! دو هفته دیگه لیسانسمو می گیرم.البته با این طرز درس خوندن من فکر نکنم بتونم تموم کنم!

نمی دونم ترم آخری چرا اینقده تنبل شدم.

احتمالاً فردا نمره هامون میاد.خدا بخیر بگذرونه!

خب دیگه چی بگم؟ آهان! امروز گذر نامه داداشم اومد.قراره از طرف بهزیستی بره کربلا!

خوش به حالش! چقدر آرزوم بود من جاش برم.

ولی خب،سهمیه کم بود رئیس بهزیستی هم اسم داداش منو نوشت.

نمی دونم چرا این روزا اصلاً حوصله ی خوندن ندارم.خدایا! چرا ماه های امتحان اینقده تنبل میشم من نمیدونم.

حال می کنم از این شاخه به اون شاخه میپرما! نه؟

بی خیال،بهتره بیشتر از این ننویسم.

http://love-story-e.mihanblog.com/post/352







دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 دی 1390 10:49 ق.ظ


نویسنده : قناری

تاریخ ارسال مطلب: یکشنبه 11 دی 1390 02:40 ب.ظ

سلام ای خدایی که در همه حال و هر لحظه صدای منو میشنوی.

سلام ای خدایی که همیشه بخشش بی نهایت تو, لطف و مهربونی تو امید زندگی رو در من زنده میکنه.

سلام خدایی که وقتی احساس میکنم دوستم نداری زندگی برام مفهومی نداره.

من زیباترین احساساتم رو مدیون تو هستم. از تو ممنونم. به خاطر همه ی فرصت هایی که به من دادی. به خاطر مهربونیات, که همیشه مثل چتری روی سر بی پناه من بوده و منو از هلاکت و نابودی زیر بارون بلا حفظ کرده.

از تو ممنونم به خاطر اینکه صدای گریه های منو, صدای خستگیهای منو, صدای بیپناهی منو شنیدی. کمکم کردی. بدیهامو دیدی و دم نزدی و هیچوقت پنجره ی امیدت رو به روم نبستی.

هی خدای مهربون, دوستت دارم و دوست دارم دوستم داشته باشی.

منو ببخش اگه گاهی وقتا تو رو نمیبینمو از تو دور میشم.

 منو ببخش اگه گاهی وقتا قدر نشناسم, نا شکر میشم.

من به جز تو سنگ صبوری ندارم. کیه که به جز تو بهترین ها رو برای من بخواد؟

کیه به جز تو که منو به خاطر خودم دوست داشته باشه؟

کیه به جز تو که عیب های منو بپوشونه و زیبایی های کوچک منو بزرگ کنه؟

کیه به جز تو که شادی ها و غمهای منو درک کنه و با هم قبول کنه؟

دستام رو به سوی تو بلند میکنم و فریاد میزنم: ای رحمت بی انتها, ای مهربونی بی نهایت, عاشقانه دوستت دارم. دستامو رها نکن که من میترسم. میترسم به دستایی جز دست تو پناه ببرم. نگاه خود رو از من دریغ نکن که نگاه تو آیینه ی تموم خوبی ها و زیباییهاست. سرمو رو به آسمون میگیرمو آغوشمو رو به سوی تو باز میکنم. ای کسی که تا ابد آغوش مهربونت پذیرای دلهای رنجور و دل شکسته است,

 احساسم رو, عشقم رو فقط به تو هدیه میکنم که تو لایق ترینی.

کمکم کن که در این دنیای سنگی فقط به تو تکیه کنم. کمکم کن.







دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: یکشنبه 11 دی 1390 02:53 ب.ظ

+